تبلیغات
baray2 - داستان رفافت یعنی این...
baray2


http://rozup.ir/up/wikinaz/sarafonbahar-1.jpg


سال جدید را با زیبایی کامل و منحصر به فرد آغاز کنید.

دوخته شده با بهترین پارچه ترگال همراه با یک گردنبند جهت ست کردن ...

با طراحی منحصر به فرد و شگفت‎ انگیز و کیفیت بی نظیر

هدیه ای مناسب برای خانم های شیک پوش و مشکل پسند

ارائه شده در دو رنگ متفاوت

برای اولین بار در ایران

برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر این محصول اینجا را کلیک کنید ...


برای خرید با کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا را به مامور پست بپردازید.

قیمت : 39000 تومان



http://rozup.ir/up/wikinaz/ads.jpg

ساعت بند چرم الیزابت با ظاهری جالب و كیفیتی بی نظیر و فوق العاده شیک. ساعتی با ظاهری متفاوت، مدرن و همچنین با دوام. در مهمانی ها و مجالس نگاه دیگران را به خود حس كنید ...

برای خرید با کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا را به مامور پست بپردازید.

قیمت: 27000 تومان


آخرین مطالب ارسالی
.:. داستان آموزنده مثل مگس زندگی نکنیم!!
.:. داستان رفافت یعنی این...
.:. اس ام اس شب یلدا ۹۲
.:. اس ام اس زیبا در مورد خداوند
.:. اس ام اس فلسفی و عرفانی
.:.  مورد داشتیم...
.:. یکی‌ از فانتزیام اینه که...
.:. اعترافهای تکان دهنده طنز
.:. اس ام اس های خنده دار بهمن 91
.:. اس ام اس جک جدید بهمن 91

لیست آخرین مطالب
نظرات

داستان زیبای رفافت,داستان,داستان کوتاه,


دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای بی وقفه دشمن محاصره شده بود.

سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.

حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.

وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.

سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی....

می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین.



برچسب ها: داستان زیبای رفافت، داستان، داستان کوتاه، رفافت، داستانک، داستانهای جذاب، داستان آموزنده،
© Copyright 2010-2013 baray2. All Rights Reserved.

برای تو