تبلیغات
baray2 - مطالب مهر 1390
baray2


http://rozup.ir/up/wikinaz/sarafonbahar-1.jpg


سال جدید را با زیبایی کامل و منحصر به فرد آغاز کنید.

دوخته شده با بهترین پارچه ترگال همراه با یک گردنبند جهت ست کردن ...

با طراحی منحصر به فرد و شگفت‎ انگیز و کیفیت بی نظیر

هدیه ای مناسب برای خانم های شیک پوش و مشکل پسند

ارائه شده در دو رنگ متفاوت

برای اولین بار در ایران

برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر این محصول اینجا را کلیک کنید ...


برای خرید با کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا را به مامور پست بپردازید.

قیمت : 39000 تومان



http://rozup.ir/up/wikinaz/ads.jpg

ساعت بند چرم الیزابت با ظاهری جالب و كیفیتی بی نظیر و فوق العاده شیک. ساعتی با ظاهری متفاوت، مدرن و همچنین با دوام. در مهمانی ها و مجالس نگاه دیگران را به خود حس كنید ...

برای خرید با کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا را به مامور پست بپردازید.

قیمت: 27000 تومان


آخرین مطالب ارسالی
.:. داستان آموزنده مثل مگس زندگی نکنیم!!
.:. داستان رفافت یعنی این...
.:. اس ام اس شب یلدا ۹۲
.:. اس ام اس زیبا در مورد خداوند
.:. اس ام اس فلسفی و عرفانی
.:.  مورد داشتیم...
.:. یکی‌ از فانتزیام اینه که...
.:. اعترافهای تکان دهنده طنز
.:. اس ام اس های خنده دار بهمن 91
.:. اس ام اس جک جدید بهمن 91

لیست آخرین مطالب
موضوع :
نظرات

مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند

بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !

دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند

خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند

دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!

بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت

بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال

جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !

از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند



برچسب ها: وصف الحال مردها پس از فوت همسر (شعر طنز)،
موضوع :
نظرات

یه انگلیسی، یه فرانسوی و یه ایرانی داشتن به زندگی آدم و حوا توی بهشت نیگا میکردن.
انگلیسیه میگه: چه سکوتی، چه احترامی!! مطمئنم که اینا انگلیسی ند!
فرانسویه میگه: اینا هم لباس ندارند، هم زیبا هستند و هم رفتار عاشقانه ای دارند !چه رمانتیک!حتماً فرانسوی ند!
ایرانیه میگه: نه لباسی، نه خونه ای! فقط یک سیب برای خوردن! تازه، فکر میکنن توی بهشتن!!!
صد در صد ایرانی ند!



برچسب ها: ملیت آدم و حوا (طنز)،
موضوع :
نظرات

- اگه یه بار همه 20 واحد رو توی یه ترم افتادین: بی خیالش

-اگه شما رو با نمره 11.99 مشروط کردن: خوب... شده دیگه

-اگه استاد میخواد به جای آقا بهتون بگه خانوم: بگه

-اگه یه دفعه هارد ۱۶۰ گیگابایت شما هاپولی هاپو شد: پیش میاد دیگه

-اگه پرسپولیس قراره ببازه: اتفاقه دیگه 

-اگه سر مراسم خواستگاری، همونجا، عروس خانوم گفت نه: ایشاالله خوشبخت بشه

-اگه آمریکا یه موشک اتمی تنظیم کرده درست روی خونه شما: مسئله ای نیست

-اگه صبح اول مهر بجای ساعت 6، ساعت 7 رفتین سر کار: دقیقا رفتین سر کار

-اگه کفشی که امروز واکس زدین رو، همه لگد میکنن: تعجبی نداره

-اگه درست شب امتحان بعد از مدتها به عروسی دعوت شدین: مبارکه، عروسی رو که نمیشه نرفت

-اگه کار شما به جایی رسیده که خودتون به خودتون ایمیل میزنین: اینجوری هم یه صفایی داره

-اگه توی انتخاب واحد به شما 13 واحد بیشتر نرسیده: حتما حکمتی توی اون بوده

-اگه بعد از 3ساعت چت کردن یادتون اومد که با اینترنت ساعت 500 تومن وصل شده بودین: مهم نیست

-اگه شمع های کیک تولد شما رو بقیه فوت کردن: لبخند بزنین

-اگه ماشینتون جلوی یه مدرسه دخترونه پنچر شد و شما پنچرگیری بلد نبودین: خودتون رو نبازین

-اگه در حال فرستادن قلب و بوسه با مسنجر متوجه شدین یکی پشت سرتون وایساده: عیبی نداره بابا

-اگه بغل دستی شما سر کلاس که اتفاقا" کنار شما ردیف اول نشسته انگشتش رو تا مچ توی دماغش فرو کرد، شش دور بپیچوند، بعد با یه حالت دورانی بیرون آورد، و بعد خیلی آروم زیر میز کلاس دستش رو پاک کرد... نه! این یکی رو شرمنده. آدمیزاد هم یه تحملی داره



برچسب ها: اگه... (طنز)،
موضوع :
نظرات

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است، آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟

بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم، ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.

بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟ 
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.

بچه شتر: چرا مژه های بلند و زخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.

بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است ...
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم ...
شتر مادر: بپرس عزیزم .

بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟!



برچسب ها: گفتگویی بین بچه شتر و مادرش (طنز)،
موضوع :
نظرات

یكی خوابش سنگین میشه تخت میشكنه
بعد كه از خواب میپره دستش میشكنه
فرداش از مرحله پرت میشه پاش هم میشكنه
میزنه به سرش سرش هم میشكنه
همون یارو خودش رو میزنه به اون راه گم میشه
كلی اعصابش خوردمیشه نوار خالی گوش میده
یه هو می خوره زمین تا خونه سینه خیز میره
یه روز میخوره به شیشه میگه عجب هوای سفتی
روز بعد میخوره به دیوار كمونه میكنه
فرداش باز میخوره به دیوار میگه ببخشید
پس فرداش باز میخوره به دیوار وای میسته پلیس بیاد
دوپینگ میكنه برا اینكه كسی نفهمه آخر میشه
میره تظاهرات می بینه شلوغه ، برمیگرده
میره لایه اوزون رو میدوزه میمونه اون ورش
میره پشت بوم می خوابه سردش میشه در پشت بوم رو میبنده
سوار اتوبوس میشه از یه دختره خوشش میاد پیاده میشه شماره اتوبوس رو ور میداره
بعد از این همه اتفاق بی هوا از خونه میره بیرون خفه میشه !!!



برچسب ها: زندگی سخت (طنز)،
موضوع :
نظرات

دنیا پر است از چیزهای بد ولی به نظر من بدترین چیز اینه كه آدم رو بفرستند ماموریت ،توی یكی از خوش آب و هواترین نقاط كشور و یابه یك شهر توریستی ! وای از زمانی كه چند روزتعطیلی هم ردیف بشوند پشت سرهم . آن وقت سیلابی از دوست و آشناست كه سرازیر می شود به طرف خانه آدم ، حتی همبازی های دوران كودكی ات هم دلشان برایت تنگ می شود وهوس می كنند چند روز در جوارت تلپ شوند! 
... این سومین نورزیست كه به همراه خانواده ام در شیراز به سرمی بریم . اما امسال دیگرنمی گذارم آن تراژدی غمناك دو سال گذشته ،تكرار شود. پیش دستی می كنم ، تلافی می كنم ،اصلا اسمش هرچه كه هست باشد، همان كار رامی كنم . چه معنی دارد كه بیست - سی نفر این همه راه را بكوبند و بیایند این جا؟ زحمت شان می شود. ما چهار نفر، بیشتر نیستیم . امسال مامی رویم خانه آنها. آهان ! بگذار بفهمند چه حالی میده آدم سیزده روز تمام چترش را باز كند و برسر زندگی یكی ، فرود بیاید! همسرم در حالی كه به شدت تكانم می داد، آهسته گفت : (خساست ،خساست ; یك كم یواش تر حرف بزن . توی خواب هم دست از خسیس بازی برنمی داری ؟ یك وقت سكته می كنی خدای نكرده این قدر كه حرص می خوری !) چشم هایم را باز كردم . 

- (حالتب خوب نیست ؟ بگذار برم یك لیوان آب برایت بیاورم .) می دانستم كه اگر بلند شود،اولین كاری كه خواهد كرد، روشن كردن برق است ، به همین خاطر هم دستش را محكم كشیدم و گفتم : (آب نمی خوام !) او كه فكرم را مثل همیشه خوانده بود، گفت : (الحق و الانصاف كه فامیلی ات هم به اخلاق و رفتارت می آید) و بعد،با لحنی كه حاكی از درآمدن لجش بود گفت :(خسیس !) گفتم : (هزار بار گفتم كه فامیلی من با(صاد) است : خصاصت . خسیس با (سین ) است بی سواد!) جواب داد: (مهم نیست با سین است یاصاد، دیگه حالم داره از این اخلاق گندت به هم می خوره . كی می خوای درست بشی تو؟!) ازجایم بلند شدم توی رختخواب نشستم . گفتم :(آخه بدجوری رویشان زیاد شده !) كار یادگرفته اند. هر سال عید كه می شود بلند می شوند،می آیند این جا... باید امسال یك نقشه ای بكشیم تاحال شان ، اسیدی گرفته شود!) 
- (بس كن مرد! به جای این كه وقتت را صرف نقشه كشیدن برای این و آن بكنی ، یك وقت بگذار تا برویم برای این دو تا بچه ، لباس نوبخریم .) 
- (چی ؟ مگه لباس های پارسال شان دیگه به درد نمی خوره ؟) 
همسرم می دانست كه جر و بحث كردن با من در رابطه با مسائلی كه پول ، یكی از اركان اساسی آن است ، هیچ فایده ای ندارد. به همین خاطرهم ، به نشانه تاسف سری تكان داد و خوابید.
... ده روز به عید نوروز مانده بود. صبح كه داشتم برای رفتن به محل كار، از خانه خارج می شدم ، همسرم سرش را از پنجره بیرون آورد وگفت : (گندم ، یادت نرود. می خواهم سبزه بیندازم .) من كه تمام شب را تا خود صبح چشم برهم نگذاشته و نقشه كشیده بودم ، با نیشخندی جواب دادم : (سبزه لازم نیست . عید امسال تصمیم دارم ببرمتان مسافرت !) با تعجب نگاهم كرد. فكر می كنم این اولین باری بود كه در طول زندگی مشترك مان ، چنین جمله ای را از دهان من شنیده بود! گفت : (كجا انشاءا...؟!) جواب دادم : (شما امروز به هیچ وجه به تلفن ها جواب ندهید، وقتی برگشتم همه چیز را توضیح می دهم .) در حالی كه شوكش هنوز برطرف نشده بود، به طرف اداره راه افتادم . بعد از ظهر، زودترازهمیشه به خانه آمدم . رییس به مرخصی رفته بودو اداره ، تفاوت چندانی با كویت نداشت ! بچه ها،ارباب رجوع ها را كله می كردند و به بعد ازتعطیلات نوروز حواله می دادند. وقتی به خانه رسیدم ، همسر و بچه هایم با هیجان به طرفم آمدند و با خوشحالی پرسیدند: (بابا؟ بابا؟ كجامی خواهیم بریم امسال ؟) گفتم : (دریا، آب بازی دوست دارید؟) هوار كشیدند و چند متر ازجای شان بالا پریدند. همسرم گفت : (ولخرج شدی خصاصت ؟! موضوع چیه ؟) كیف و كتم را به دستش دادم و گفتم : (احمد - نوه خاله ات - را كه یادت نرفته ، پارسال ، تابستان ، دو روز آمدندخانه مان ؟ خب ، هر رفتی یك آمدی هم دارددیگه . امسال عید، ما می رویم آن جا.) لب ولوچه اش را ورچید، اخمی كرد و با ترشرویی گفت : (باید حدس می زدم یك كاسه ای زیر نیم كاسه است ! گفتم تو ولخرجی نمی كنی ! من كه رویم نمی شود بروم خانه شان . طفلك احمد!دخترش شیراز دانشگاه قبول شده بود، آمدندیك سری هم به ما زدند حالا می خواهی سیزده روز بلند شوی و بروی خانه شان ؟ آن هم با این دوتا آتیش پاره ؟) تلفن به صدا درآمد. پسر كوچكم دوید تا گوشی را بردارد. با سرعت به سمتش دویدم و گرفتمش . توی بغلم دست و پا می زد.قبل از این كه كسی چیزی بپرسد. گفتم : (اگرگوشی را بردارید، ممكن است تعطیلاتمان خراب شود! مثل اینكه خوششان می آید عمه جان و خال خانومتون پشت خط باشن و مژده امدن به شیرازرا بهتان بدهند؟) تعجب می كنم كه چرا با گذشت هشت سال از ازدواجمان ، حرفهایم همچنان به مذاق همسرم خوش نمی آمد و او با جمله ای كه ازدهان من خارج می شد، لبش را گاز می گرفت ! 
...خرید لباس های نو برای بچه ها، امسال هم مثل سال های پیش - اما خیلی بی دردسرتر - به گردن همسرم افتاد. هیچكس ، حتی خودم هم نمی دانسم كه قرار است عاقبت ، این پول هایی كه خرج نمی كنم را چكار كنم ! قرار شدهمان شب برای خرید به بازار شهر برویم . با اینكه اصلا حس وحال بیرون رفتن از خانه را نداشتم اما ترسیدم خانوم از قولی كه داده منصرف شود. نان را تا تنورداغ است باید چسباند! حاضر شدم و رفتیم . 
توی راه ، ریز نقشه ام را برای خانواده شرح دادم : (اول می رویم شمال ، خانه احمداینا. بعد ازآن طرف راه می افتیم سمت تهران ، چند روزی را خراب می شیم روی سر عمه تان كه پارسال عیدپدر ما را درآورد! خانه خان دایی تون هم بایدبرویم . من حال همه شان را می گیرم امسال !شماها هم خوب عیدی می گیرد هان !!) 
بچه ها هورا كشیدند وخوشحال بودند امامادرشان اصرار داشت كه اینجوری نباید جلوی بچه ، حرف زد. 
...خرید عید، زیاد طول نكشید. همسرم كه معلم دبستان بود، سخاوتمندانه و با پول خودش ، هرچه را كه بچه ها دوست داشتند از همان مغازه اول برایشان می خرید. از جلوی یكی از شیرینی فروشی های معروف شهر رد می شدیم كه بچه هاهوس آجیل كردند. گفتم : وقتی قرار است برویم مسافرت ، آجیل می خواهید چه كار؟) بچه ها به مادرشان اصرار كردند اما او گفت كه یك قران دیگر هم ندارد! ناچارا وارد مغازه شدم (100 گرم بادام با پوست ، 100 گرم پسته و فندق با پوست ،100 گرم هم تخمه آفتاب گردان كه از همه ارزانتر بود) شاگرد قناد، نگاه متعجبانه ای به صورتم انداخت و بعد از چند ثانیه مكث گفت :(جسارته ها! اما اگر برای شب عید قصد خریددارید، بهتره آخر هفته بیایید؟ آخر می دونی ؟ این پسته ها اكثرا دهن بسته اند. آخر هفته آجیل مرغوب و نو میاد.) گفتم : (دهن بسته اند؟فندوق ها چطور؟)، با تكان دادن سر، حالیم كردكه آنها هم ) گفتم چه بهتر! اگر راحت پوست كنده می شدن تا شب عید چیزی باقی نمی ماند بچه هاقالش را یك شبه می كندند. اما با این حساب تاخود سیزده به در هم آجیل داریم امسال !) 
شدت تعجب در نگاه مرد، بیشتر شد. طفلك فكر می كرد مزاح می كنم . خندید. موقع حساب كردن ، كلی چانه زدم . زنم همچنان داشت گوشه لبش را گاز می گرفت . 
... این هم از خرید شب عید! كلید را توی قفل حیاط چرخاندم . در باز بود! به همسرم گفتم : مگه تو در را قفل نكردی ؟ گفت : (چرا) گفتم : (این دركه باز بود! نكته دزد آمده باشد؟!) با عجله به طرف ساختمان دویدم .در را كه باز كردم صدای (فش فش ) فشفشه و (چیلیك - چیلیك ) فلاش دوربین ، حسابی متحیرم كرد. ثانیه ای بعد، سرود(تولدت مبارك ) با همخوانی یك گروه كر بیست - سی نفره ، با شكوه هر چه تمام تر خوانده شد.برق كه روشن شد، هوش از سرم پرید! احمد وخان دایی و عمه بچه ها به همراه دو تا خواهر،خانوم دیگه ام به انضمام بچه هاشون ، جلوی چشمم ایستاده بودند. دهنم از تعجب باز مانده بود. سیلی محكمی به گوشم زدم و ناگهان خواهرزادها فریاد زد: (دایی جون از دیدن مااونقدر خوشحاله كه فكر می كنه داره خواب می بینه !) صدای احمد را هم شنیدم كه می گفت :(تصمیم گرفتیم امسال ، شب تولدت سوپرایزت كنیم .این بود كه مرخصی خودمان و بچه ها راگرفتیم تا مدت بیشتری پیش هم باشیم .) مثل اینكه بدجوری سوپرایز شده بودم ! چون بعد از شنیدن این جمله آخر، چیز دیگری یادم نمی آید!چشم هایم را كه باز كردم ، زیر سرم ، در بیمارستان بودم !



برچسب ها: خساست (طنز)،
© Copyright 2010-2013 baray2. All Rights Reserved.

برای تو