تبلیغات
baray2 - مطالب تیر 1391
baray2


http://rozup.ir/up/wikinaz/sarafonbahar-1.jpg


سال جدید را با زیبایی کامل و منحصر به فرد آغاز کنید.

دوخته شده با بهترین پارچه ترگال همراه با یک گردنبند جهت ست کردن ...

با طراحی منحصر به فرد و شگفت‎ انگیز و کیفیت بی نظیر

هدیه ای مناسب برای خانم های شیک پوش و مشکل پسند

ارائه شده در دو رنگ متفاوت

برای اولین بار در ایران

برای مشاهده توضیحات و تصاویر بیشتر این محصول اینجا را کلیک کنید ...


برای خرید با کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا را به مامور پست بپردازید.

قیمت : 39000 تومان



http://rozup.ir/up/wikinaz/ads.jpg

ساعت بند چرم الیزابت با ظاهری جالب و كیفیتی بی نظیر و فوق العاده شیک. ساعتی با ظاهری متفاوت، مدرن و همچنین با دوام. در مهمانی ها و مجالس نگاه دیگران را به خود حس كنید ...

برای خرید با کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا را به مامور پست بپردازید.

قیمت: 27000 تومان


آخرین مطالب ارسالی
.:. داستان آموزنده مثل مگس زندگی نکنیم!!
.:. داستان رفافت یعنی این...
.:. اس ام اس شب یلدا ۹۲
.:. اس ام اس زیبا در مورد خداوند
.:. اس ام اس فلسفی و عرفانی
.:.  مورد داشتیم...
.:. یکی‌ از فانتزیام اینه که...
.:. اعترافهای تکان دهنده طنز
.:. اس ام اس های خنده دار بهمن 91
.:. اس ام اس جک جدید بهمن 91

لیست آخرین مطالب
نظرات

http://axgig.com/images/38715734433014160532.gif


این مثل در موردی به كار می رود كه دو یا چند نفر در انجام امری با یكدیگر تبانی كنند، ولی هنگام بهره برداری یكی از شركا تجاهل كند و در مقام آن برآید كه همان نقشه و تدبیر را نسبت به رفیق یا رفیقان هم پیمانش اعمال نماید. اینجاست كه ضرب المثل بالا مورد استفاده و اصطلاح قرار می گیرد، تا رفیق و شریك و مخاطب نیت بر باطل نكند و حرمت و پیمان و وفای به عهده را ملحوظ ومنظور دارد.

ریشه ی این ضرب المثل از داستانی است كه با سو استفاده از صفای باطن و معتقدات مذهبی مردمان ساده لوح و بی غل و غش موجود است. در ادوار گذشته چند نفر صیاد تصمیم گرفتند ممر معاشی از رهگذار خدعه و تزویر به دست آورند و به آن وسیله زندگانی بی دغدغه و مرفهی برای خود تحصیل و تامین نمایند، پس از مدتها تفكر و اندیشه، لوحی تهیه كرده نام یكی از فرزندان ائمه را بر آن نقر كردند و آن لوح مجعول را در محل مناسبی نزدیك معبر عمومی روستائیان پاكدل در خاك كردند.


آن گاه مجتمعا بر آن مزار دروغین گرد آمدند و زانوی غم در بغل گرفتند به یاد بدبختی های خود در زندگی، به خاطر امامزاده خود ساخته، گریه را سر دادند و به قول معروف «حالا گریه نكن كی بكن !» چون عابرین ساده لوح به تدریج در آنجا جمع شدند و جمعیت قابل توجهی را تشكیل دادند شیادان با شرح خواب های عجیب و غریب با آنان فهماندند كه هاتف سبز پوشی در عالم رویا آنها را به این مشهد مقدس و مكان شریف هدایت فرموده و از لوح مباركی كه در دل این خاك مدفون است بشارت داده است.


روستاییان پاك طینت فریب نیرنگ و تدلیس آنها را خورده به كاوش زمین پرداختند تا لوح به دست آمد و دعوی آنها ثابت گردید. دیگر شك و تردیدی باقی نمی ماند كه این چند نفر مردان خدا هستند و فضیلت و صلاحیت آنها ایجاب می كند كه خدمت مزار را خود بر عهده گیرند. طبیعی است چون این خبر به اطراف و اكناف رسید و موضوع كشف و پیدایش امامزاده جدید دهان به دهان گشت، هر كس در هر جا بود با هر چه كه از نذر و صدقه توانست بردارد به سوی مزار مكشوفه روان گردید.


خلاصه كار و بار این امامزاده دیر زمانی نگذشت كه بازار مزارات اطراف را كساد كرد و هر قسم و سوگند بزرگ وحتی الاجرا بر آن مزار شریف و بقیه منیف بوده است. زایران و مسافران از سر و كول یكدیگر برای زیارتش بالا میرفتند. این روال و رویه سال ها ادامه داشته و شیادان بی انصاف به جمع كردن مال و مكیدن خون روستاییان و كشاورزان بی سواد پاكدل متعصب مشغول بودند.


از آنجا كه گفته اند «نیزه در انبان نمی ماند» قضا را روزی یكی از شیادان از همكار و دستیار خویش مالی بدزدید. صاحب مال به حدس و قیاس بر او ظنین گردید و طلب مال كرد. شیاد مذكور منكر سرقت شد و حتی حاضر گردید برای اثبات بی گناهیش در آن مزار شریف و بقعه منیف سوگند بخورد كه مالش ندزدیده است. صاحب مال چون وقاحت و بیشرمی شریكش را تا این اندازه دید بی اختیار و بر خلاف مصلحت خویش در ملا عام و با حضور كسانی كه برای زیارت آمده بودند فریاد زد :«ای بیشرم، كدام سوگند؟ كدام مزار شریف؟ این امامزاده ایست كه با هم ساختیم و با آن كلاه سر دیگران می گذاریم نه آنكه بتوانی كلاه سر من بگذاری !»


گفتن همان بود و فاش شدن اسرارشان همان.




برچسب ها: امامزاده ای است که با هم ساختیم، ضرب المثل، ریشه ضرب المثل، ضرب المثل ایرانی، امثال الحکم، بانک ضرب المثل، مفهوم ضرب المثل.ظرب المثل، معنی ضرب المثل، کنایه از، ریشه، ضرب امثلها، داستان ضرب المثل، حکایت، دهخدا، ضرب المثلهای فارسی، الفبایی ضرب المثل،
نظرات

http://axgig.com/images/38715734433014160532.gif


افراد حریص و طماع را «اشرف خر» گویند. این نام و عنوان مخصوصا به آن دسته از طمعكاران اطلاق می شود كه حرص و طمع و ولع آنها سرانجام به ندامت و پشیمانی منتهی می گردد.

نه خود می خوردند و نه به دیگران می خورانند. نه خودشان از این رهگذر طرفی می بندند و نه آثاری كه نفع و مصلحت عامه بر آن مترتب باشد بر جای می گذارند. به عبارت دیگر از آن همه ثروت و اندوخته فقط ظلم و بد نامی با خود به گور می برند. اكنون ببینیم اشرف كیست و چه خریت و حماقتی نشان داده كه به صورت اشرف خر ضرب المثل شده است.

ملك اشرف بن تیمور تاش چوپانی معروف به اشرف از امرای جابر و سفاك چوپانیان در آذربایجان، و معاصر شیخ صفی الدین اردبیلی و شیخ صدرالدین موسی بود كه در حرص و طمع و بخل و امساك نظیر نداشت. به سكه طلا عشق می ورزید به قسمی كه پس از تحصیل قدرت هر جا و نزد هر كس از زر ناب و سكه های طلا اثر و نشانی می یافت آن را به زور و عنف می ستاند و در خزانه شخصی خود جای می داد.

اگر چه شادروان عبدالله مستوفی معتقد است كه :«اشرف از القاب پادشاهان صفوی بود و واحد پول طلای كشور را به همین مناسبت اشرفی نامیده اند كه بعدها اشرف افغان به مناسبت اسم خود این تسمیه را ترویج كرد.» ولی برخی از مورخان اعتقاد دارند كه شدت علاقه ملك اشرف به مسكوكات طلا موجب گردید كه سكه زر از آن تاریخ به نام اشرفیه تسمیه و نامگذاری شود و مقصود از كلمه اشرفی همان انتساب به ملك اشرف چوپانی می باشد.

به قول فزونی استرا آبادی :«از بس كه اشرف از زر محفوظ بود تنكه اشرفی را به نام او منسوب ساختند.» كار ظلم و ستم ملك اشرف به حدی بالا گرفت كه علما و روحانیون و مشایخ بزرگ را نیز از خود رنجانید و حتی تصمیم گرفت شیخ صدرالدین موسی را كه غالبا از اعمال و تعدیاتش انتقاد می كرد دستگیر و زندانی كند. شیخ صدر الدین اضطرارا از اردبیل حركت كرد و به گیلان رفت. عده ای از علما و عرفای بزرگ كه از ظلم و ستم اشرف به ستوه آمده هر كدام به كشوری مهاجرت كرده بودند عاقبت با برخی از خلفای شیخ صدرالدین موسی از قبیل شمس الدین حافظ سلمانی و دیگران به همراهی قاضی محی الدین بردعی، از راه دربند قفقاز به جانب دشت قپچاق حركت كردند و در شهر غازان سرای كه پایتخت جانی بیك خان اوزبك پادشاه مغولی و مسلمان دشت قپچاق بود رحل اقامت افكنده در آنجا به وعظ و ارشاد خلق پرداختند.


چون جانی بیگ خان از ورود علما و صلحای مزبور آگاهی یافت. از آنجا كه مسلمانی عادل و صاحبدل بود، یكی از روزهای جمعه به مجلس وعظ آمد و قاضی محی الدین در اثنای موعظه شرح ستمكاری های ملك اشرف چوپانی را به نوعی تقریر كرد كه جانی بیگ خان و اهل مجلس به گریه افتادند. قاضی محی الدین در ضمن سخنان خود مخصوصا به این حدیث اشاره كرد «كل لكم راع و كل كم مسئول عن رعیته» و گفت :«امروز كه خداوند به جانی بیگ خان قدرت عطا فرمود او مكلف است كه مصیبت و بلای اشرف را از سر مسلمانان آذربایجان دفع فرماید.»


جانی بیگ خان كه مردی دیندار و فضل دوست بود آن چنان تحت تاثیر بیانات نافذ قاضی محی الدین بردعی قرار گرفت كه بی درنگ به تجهیز پرداخت و با سپاهی متشكل از ناراضیان و ستم كشیده ها و افراد ابواب جمع خود كه ظرف یك ماه جمع آوری كرده بود در سال 758 هجری از راه دربند قفقاز عازم آذربایجان شد. اغلب لشكریان جانی بیگ به علت بی برگ و نوایی، ركاب از چوب و لگام از ریسمان داشتند. با این چنین سپاه كه صد كس از ایشان را یك سرباز جنگی كفایت می كرد نخست به اردبیل رفت و روزی چند به انتظار ماند تا شیخ صدر الدین موسی از گیلان رسید، سپس جانب تبریز را در پیش گرفت و بر سر ملك اشراف تاخت.


چون سكنه آذربایجان همه ناراضی بودند لذا پس از زد و خورد مختصری اشرف كه به خوی فرار كرده بود دستگیر شد و جانی بیگ خان بر اثر اصرار حكمران شروان و قاضی محی الدین بردعی فرمان داد شمشیری به پهلویش فرو بردند كه از آن طرف بیرون آمد و اموال و جواهر و زر سرخ و سفیدش را كه بر چهار صد استر ( قاطر) و هزار شتر بار كرده به سمت شهر خوی روانه كرده بود، جانی بیگ خان بدون كمترین زحمت و درد سر یك جا ضبط كرد و سر اشراف را بر در مسجد مراغیان تبریز آویخت.


بیچاره بد بخت مدت چهار ده سال آن همه در راه تحصیل سكه اشرفی خون ریخت و ستم روا داشت، نخورد و انفاق نكرد، سر انجام همه به تاراج رفت و جانش را بر سر آن نهاد و دولت امرای چوپانی با كشته شدن او منقرض گردید. مستظرفی چون این واقعه شنید بر خریت و حماقت اشرف تاسف خورد و گفت :


دیدی كه چه كرد اشرف خر           او مظلمه برد و دیگری زر




برچسب ها: اشرف خر، ضرب المثل، ریشه ضرب المثل، ضرب المثل ایرانی، امثال الحکم، بانک ضرب المثل، مفهوم ضرب المثل.ظرب المثل، معنی ضرب المثل، کنایه از، ریشه، ضرب امثلها، داستان ضرب المثل، حکایت، دهخدا، ضرب المثلهای فارسی، الفبایی ضرب المثل،
نظرات

http://axgig.com/images/38715734433014160532.gif


این مثل در مورد افرادی به كار می رود كه از خود راضی باشند و عجب و تكبر بیش از حد و اندازه آنها دیگران را ناراحت كند. در چنین مواردی گفته می شود : «مثل اینكه از دماغ فیل افتاده.»


در خلال مدت شش ماه كه كشتی نوح چون پر كاه بر روی امواج خروشان در حركت بود از سرگین و پلیدی مردم و فضولات حیواناتی كه در كشتی بوده اند سطح و هوای كشتی ملوث و متعفن شد و ساكنان كشتی به ستوه آمده نزد نوح رفتند و صورت واقعه را معروض گردانیدند. آن حضرت به در گاه كریم كارساز مناجات فرموده امر الهی صادر شد كه دست به پشت پیل فرودآورد.

چون به موجب فرمان عمل نمود خوك از پیل متولد گشته پلیدی ها را خوردن گرفت و سفینه پاك گشت. آورده اند كه ابلیس دست بر پشت خوك زده موشی از بینی خوك بیرون آمد و در كشتی خرابی بسیار می كرد و نزدیك بود كه كشتی را سوراخ نماید. باری سبحانه و تعالی به بركت دست مبارك نوح كه به فرمان خدا وندی بر روی شیر مالید شیر عطسه ای زده گربه از بینی شیر بیرون آمد و زحمت موشان را مندفع ساخت.

از آنجا كه فیل حیوان عظیم الجثه ایست و عظمت و هیبتش دل شیر را می لرزاند، لذا آنچه از دماغ فیل افتاده : «حتی اگر خوك مفلوك هم باشد» در مورد افراد خود خواه متكبر معجب مورد استناد و ضرب المثل قرار گرفته است.



برچسب ها: از دماغ فیل افتاد، ضرب المثل، ریشه ضرب المثل، ضرب المثل ایرانی، امثال الحکم، بانک ضرب المثل، مفهوم ضرب المثل.ظرب المثل، معنی ضرب المثل، کنایه از، ریشه، ضرب امثلها، داستان ضرب المثل، حکایت، دهخدا، ضرب المثلهای فارسی، الفبایی ضرب المثل،
نظرات

http://axgig.com/images/38715734433014160532.gif


آدمی را وقتی خجلت و شرمساری دست دهد بدنش گرم می شود و گونه هایش سرخی می گیرد. خلاصه عرق شرمساری كه ناشی از شدت وحدت گرمی و حرارت است از مسامات بدنش جاری می گردد. عبارت بالا گویای آن مرتبه از شرمندگی و سر شكستگی است كه خجلت زده را یارای سر بلند كردن نباشد و از فرط انفعال و سر افكندگی سر تا پا خیس عرق شود و زبانش بند آید.

اما فعل آب شدن كه در این عبارت به كار رفته ریشه تاریخی دارد و همان ریشه و واقعه تاریخی موجب گردیده كه به صورت ضرب المثل در آید.

نقل است روزی مریدی از حیا و شرم مسئله ای از «بایزید بسطامی» پرسید. شیخ جواب آن مسئله چنان موثر گفت كه درویش آب گشت و روی زمین روان شد. در این موقع درویشی وارد شد و آبی زرد دید. پرسید : «یا شیخ، این چیست؟» گفت : «یكی از در درآمد و سئوالی از حیا كرد من جواب دادم. طاقت نداشت چنین آب شد از شرم.»

به قول علامه قزوینی :

«گفت این بیچاره فلان كس است كه از خجالت آب شده است.»

این عبارت از آن تاریخ به صورت ضرب المثل در آمد و در مواردی كه بحث از شرم و آزرم به میان آید از آن استفاده و به آن استناد می شود.




برچسب ها: از خجالت آب شد، ضرب المثل، ریشه ضرب المثل، ضرب المثل ایرانی، امثال الحکم، بانک ضرب المثل، مفهوم ضرب المثل.ظرب المثل، معنی ضرب المثل، کنایه از، ریشه، ضرب امثلها، داستان ضرب المثل، حکایت، دهخدا، ضرب المثلهای فارسی، الفبایی ضرب المثل،
نظرات

http://axgig.com/images/38715734433014160532.gif


هر گاه كسی از كیسه دیگری بخشندگی كند و یا از بیت المال عمومی گشاد بازی نماید عبارت مثلی بالا را مورد استفاده و استناد قرار داده، اصطلاحا می گویند : «فلانی از كیسه خلیفه می بخشد.»

عبد الملك بن صالح از امرا و بزرگان خاندان بنی عباس بود و روزگاری دراز در این دنیا بزیست و دوران خلافت هادی و هارون الرشید و امین را درك كرد. مردی فاضل و دانشمند و پرهیزگار و در فن خطابت افصح زمان بود. چشمانی نافذ و رفتاری متین و موقر داشت به قسمی كه مهابت و صلابتش تمام رجال دارالخلافه و حتی خلیفه وقت را تحت تاثیر قرار می داد. بعلاوه چون از معمرین خاندان بنی عباس بود خلفای وقت در او به دیده احترام می نگریستند. به سال 169 هجری به فر مان هادی خلیفه وقت، حكومت و امارت موصل را داشت ولی پس از دو سال یعنی در زمان خلافت هارون الرشید بر اثر سعایت ساعیان از حكومت بر كنار و در بغداد منزوی و خانه نشین شد. چون دستی گشاده داشت پس از چندی مقروض گردید. ارباب قدرت و توانگران بغداد افتخار می كردند كه عبد الملك از آنان چیزی بخواهد، ولی عزت نفس و استغنای طبع عبد الملك مانع از آن بود كه از هر مقامی استمداد و طلب مال كند.


از طرف دیگر چون از طبع بلند و جود و سخای ابوالفضل جعفربن یحیی بن خالد برمكی معروف به «جعفر برمكی» وزیر مقتدر هارون الرشید آگاهی داشت و به علاوه می دانست كه جعفر مردی فصیح و بلیغ و دانشمند است و قدر فضلا را بهتر می داند و مقدم آنان را گرامی تر می شمارد، پس نیمه شبی كه بغداد و بغدادیان در خواب و خاموشی بودند با چهره و روی بسته و ناشناس راه خانه جعفر را در پیش گرفت و اجازه دخول خواست. اتفاقا در آن شب جعفر برمكی با جمعی از خواص و محارم من جمله شاعر و موسیقیدان بی نظیر زمان، اسحق موصلی بزم شرابی ترتیب داده بود و با حضور مغنیان و مطربان شب زنده داری می كرد. در این اثنا پیشخدمت مخصوص، سر در گوش جعفر كرد و گفت :


«عبدالملك بر در سرای است و اجازه حضور می طلبد.» از قضا جعفر برمكی دوست صمیمی و محرمی به نام عبد الملك داشت كه غالبا اوقات فراغت را در مصاحبتش می گذرانید. در این موقع به گمان آنكه این همان عبد الملك است نه عبد الملك صالح، فرمان داد او را داخل كنند. عبد الملك صالح بی گمان وارد شد و جعفر برمكی چون آن پیر مرد متقی و دانشمند را در مقابل دید به اشتباه خود پی برده چنان منقلب شد و از جای خویش جستن كرد كه «میگساران جام باده بریختند و گلعذاران پشت پرده گریختند، دست از چنگ و رباب برداشتند و رامشگران پا به فرار گذاشتند.» جعفر خواست دستور دهد بساط شراب را از نظر عبد الملك پنهان دارند ولی دیگر دیر شده كار از كار گذشته بود.


حیران و سراسیمه بر سر و پای ایستاد و زبانش بند آمد. نمی دانست چه بگوید و چگونه عذر تقصیر بخواهد. عبد الملك چون پریشان حالی جعفر بدید به سابقه آزاد مردی و بزرگواری كه خوی و منش نیكمردان عالم است با كمال خوشرویی در كنار بزم نشست و فرمان داد مغنیان بنوازند و ساقیان لعل فام جام شراب در گردش آورند. جعفر چون آن همه بزرگمردی از عبدالملك صالح دید بیش از پیش خجل و شرمنده گردید پس از ساعتی اشاره كرد بساط شراب را برچینند و حضار مجلس - بجز اسحق موصلی - همه را مرخص كرد. آنگاه بر دست و پای عبد الملك بوسه زد عرض كرد :«از اینكه بر من منت نهادی و بزرگواری فرمودی بی نهایت شرمنده و سپاسگزارم.  اكنون در اختیار تو هستم و هر چه بفرمایی به جان خریدارم.»


عبدالملك پس از تمهید مقدمه ای گفت :«ای ابو الفضل، می دانی كه سالهاست مورد بی مهری خلیفه واقع شده خانه نشین شده ام. چون از مال و منال دنیا چیزی نیندوخته بودم لذا اكنون محتاج و مقروض گردیده ام. اصالت خانوادگی و عزت نفس اجازه نداد به خانه دیگران روی آورم و از رجال و توانگران بغداد، كه روزگاری به من محتاج بوده اند، استمداد كنم ولی طبع بلند و خوی بزرگ منشی و بخشندگی تو كه صرفا اختصاصی به ایرانیان پاك سرشت دارد مرا وادار كرد كه پیش تو آیم و راز دل بگویم، چه می دانم اگر احیانا نتوانی گره گشایی كنی بی گمان آنچه با تو در میان می گذارم سر به مهر مانده، در نزد دیگران بر ملا نخواهد شد. حقیقت این است كه مبلغ ده هزار دینار مقروضم و ممری برای ادای دین ندارم.»


جعفر بدون تامل جواب داد : «قرض تو ادا گردید، دیگر چه می خواهی؟» عبدالملك صالح گفت :«اكنون كه به همت و جوانمردی تو قرض من مستهلك گردید. برای ادامه زندگی باید فكری بكنم زیرا تامین معاش آبرومندی برای آینده نكرده ام.» جعفر برمكی كه طبعی بلند و بخشنده داشت با گشاده رویی پاسخ داد : «مبلغ ده هزار دینار هم برای ادامه زندگی شرافتمندانه تو تامین گردید چه می دانم سفره گشاده داری و خوان كرم بزرگمردان باید مادام العمر گشاده و گسترده باشد. دیگر چه می فرمایی؟» عبد الملك گفت : «هر چه خواستم دادی و دیگر محلی برای انجام تقاضای دیگری نمانده است.» جعفر  با بی صبری جواب داد : «نه، امشب مرا به قدری شرمنده كردی كه به پاس این گذشت و جوانمردی حاضرم همه چیز را در پیش پای تو نثار كنم. ای عبدالملك، اگر تو بزرگ خاندان بنی عباسی، من هم جعفر برمكی و از دوده ایرانیان پاك نژاد هستم.


جعفر برای مال و منال دنیوی در پیشگاه نیكمردان ارج و مقداری قایل نیست. می دانم كه سال ها خانه نشین بودی و از بیكاری و گوشه نشینی رنج می بری، چنانچه شغل و مقامی هم مورد نظر باشد بخواه تا فرمانش را صادر كنم.» عبدالملك آه سوزناكی كشید و گفت :«راستش این است كه پیرو سالمند شده ام و واپسین ایام عمر را می گذرانم. آرزو دارم اگر خلیفه موافقت فرماید به مدینه منوره بروم و بقیه ی عمر را در جوار مرقد رسول به سر برم.» جعفر گفت :«از فردا والی مدینه هستی تا از این رهگذر نگرانی نداشته باشی.» عبد الملك سر به زیر افكند و گفت :«از همت و جوانمردی تو صمیمانه تشكر می كنم و دیگر عرضی ندارم.»


جعفر دست از وی بر نداشت و گفت :«از ناصیه تو چنین استنباط می كنم كه آرزوی دیگری هم داری. محبت و اعتماد خلیفه نسبت به من تا به حدی است كه هر چه استدعا كنم بدون شك و تردید مقرون اجابت می شود. سفره دل را كاملا باز كن و هر چه در آن است بی پرده در میان بگذار.» عبدالملك در مقابل آن همه بزرگی و بزرگواری بدوا صلاح ندانست كه آخرین آرزویش را بر زبان آورد ولی چون اصرار و پافشاری جعفر را دید سر بر داشت و گفت :«ای پسر یحیی، خود بهتر می دانی كه من در حال حاضر بزرگترین فرد خاندان عباسی هستم و پدرم صالح همان كسی است كه در محل ذات السلاسل نزدیك مصر- بر مروان آخرین خلیفه اموی غلبه كرد و سرش را نزد سفاح آورد. با این مراتب اگر تقاضایی در زمینه وصلت و پیوند زناشویی از خلیفه امیر المومنین بكنم توقعی نابجا و خارج از حدود صلاحیت و شایستگی نكرده ام. آرزوی من این است كه چنانچه خلیفه مصلحت بداند فرزندم صالح را به دامادی سر افراز فرماید. نمی دانم در تحقق این خواسته تا چه اندازه موفق خواهی بود.»


جعفر برمكی بدون لحظه ای درنگ و تامل جواب داد : «از هم اكنون بشارت می دهم كه خلیفه پسرت را حكومت مصر می دهد و دخترش عالیه را نیز به ازدواج وی در می آورد.» دیر زمانی نگذشت كه صدای اذان صبح از موذن مسجد مجاور خانه جعفر برمكی به گوش رسید و عبدالملك صالح در حالی كه قلبش مالامال از شادی و سرور بود خانه جعفر را ترك گفت. بامدادن جعفر برمكی حسب المعمول به دارالخلافه رفت و به حضور هارون الرشید بار یافت. خلیفه نظری كنجكاوانه به جعفر انداخت و گفت :«از ناصیه تو پیداست كه در این صبحگاهی خبر مهمی داری.» جعفر گفت :«آری امیر المومنین شب گذشته عموی بزرگوارت عبدالملك صالح به خانه ام آمد و تا طلیعه صبح با یكدیگر گفتگو داشتیم.»


هارون الرشید كه نسبت به عبد الملك بی مهر بود با حالت غضب گفت :«این پیر سالخورده هنوز از ما دست بردار نیست. قطعا توقع نابجایی داشت، اینطور نیست؟» جعفر با خونسردی جواب داد :«اگر ماجرای شب گذشته را به عرض برسانم امیرالمومنین خود به گذشت و بزرگواری این مرد شریف و دانشمند كه به حق از سلاله بنی عباس است، اذعان خواهند فرمود.»


آن گاه داستان بزم شراب و حضور غیر مترقب عبدالملك و سایر رویدادها را تفصیلا شرح داد. خلیفه آنچنان تحت تاثیر بیانات جعفر قرار گرفت كه بی اختیار گفت : «از عمویم عبدالملك متقی و پرهیزكار بعید به نظر می رسید كه تا این اندازه سعه ی صدر و جوانمردی نشان دهد. جدا از مردانگی و بزرگواری او خوشم آمد و آنچه كینه از وی در دل داشتم یكسره زایل گردید.» جعفر برمكی چون خلیفه را بر سر نشاط دید به سخنانش ادامه داد و گفت :«ضمن مكالمه و گفتگو معلوم شد پیرمرد این اواخر مبلغ قابل توجهی مقروض شده است كه دستور دام قرض هایش را بپردازند.» هارون الرشید به شوخی گفت :«قطعا از كیسه خودت !»


جعفر با لبخند جواب داد :«از كیسه خلیفه بخشیدم، چه عبدالملك در واقع عموی خلیفه است و حق نبود از بنده چنین جسارتی سر بزند.» هارون الرشید كه جعفر برمكی را چون جان شیرین دوست داشت با تقاضایش موافقت كرد. جعفر دوباره سر بر داشت و گفت : «چون عبد الملك دستی گشاده دارد و مخارج زندگیش زیاد است مبلغی هم برای تامین آتیه وی حواله كردم.» هارون الرشید مجددا به زبان شوخی و مطایبه گفت :«این مبلغ را حتما از كیسه شخصی بخشیدی !» جعفر جواب داد :«چون از وثوق و اعتماد كامل بر خوردار هستم لذا این مبلغ را هم از كیسه خلیفه بخشیدم.» هارون الرشید لبخندی زد و گفت :«این را هم قبول دارم به شرط آنكه دیگر گشاده بازی نكرده باشی !» جعفر عرض كرد :«امیر المومنین بهتر می دانند كه عبدالملك مانند آفتاب لب بام است و دیر یا زود افول می كند.


آرزو داشت كه واپسین سال های عمر را در جوار مرقد پیغمبر بگذراند. وجدانم گواهی نداد كه این خواهش دل رنجور و شكسته اش را تحقق نبخشم، به همین ملاحظه فرمان حكومت و ولایت مدینه را به نام وی صادر كردم كه هم اكنون برای توقیع و توشیح حضرت خلیفه حاضر است.» هارون به خود آمد و گفت :«راست گفتی، اتفاقا عبد الملك شایستگی این مقام را دارد و صلاح است حكومت طائف را نیز به آن اضافه كنی.» جعفر انگشت اطاعت بر دیده نهاده پس از قدری تامل عرض كرد :«ضمنا از حسن نیت و اعتماد خلیفه نسبت به خود استفاده كرده آخرین آرزویش را نیز وعده قبول دادم.» هارون گفت :«با این ترتیب و تمهیدی كه شروع كردی قطعا آخرین آرزویش را هم از كیسه خلیفه بخشیدی !؟» جعفر برمكی رندانه جواب داد :«اتفاقا بخشش در این مورد بخصوص جز از كیسه خلیفه عملی نبود زیرا عبدالملك آرزو دارد فرزندش صالح به افتخار دامادی از خلیفه امیر المومنین نایل آید.


من هم با استفاده از اعتماد و بزرگواری خلیفه این وصلت فرخنده را به او تبریك گفتم و حكومت مصر را نیز برای فرزندش، یعنی داماد آینده خلیفه در نظر گرفتم.» هارون گفت :«ای جعفر، تو در نزد من به قدری عزیز و گرامی هستی كه آنچه از جانب من تقلیل و تعهد كردی همه را یكسره قبول دارم، برو از هم اكنون تمشیت كارهای عبدالملك را بده و او را به سوی مدینه گسیل دار.»




برچسب ها: از كیسه خلیفه می بخشد، ضرب المثل، ریشه ضرب المثل، ضرب المثل ایرانی، امثال الحکم، بانک ضرب المثل، مفهوم ضرب المثل.ظرب المثل، معنی ضرب المثل، کنایه از، ریشه، ضرب امثلها، داستان ضرب المثل، حکایت، دهخدا، ضرب المثلهای فارسی، الفبایی ضرب المثل،
نظرات


http://axgig.com/images/38715734433014160532.gif

این مثل سائره در مورد افرادی به كار می رود كه سخت خشمگین شوند و حالتی غیر ارادی و دور از عقل و منطق به آنها دست دهد. در چنین مواقعی چهره اشخاص پرچین و سرخ گونه می شود، رگ های پیشانی و شقیقه ورم می كند ، فریادهای هولناك می كشند و خلاصه اعمال و رفتاری جنون آمیز از آنها سر می زند اما ریشه و علت تسمیه این ضرب المثل :


برای گداختن آهن روش اینست كه درجه حرارت كوره آهنگری را تدریجا بالا می برند تا آهن سرد به تدریج حرارت بگیرد و گداخته و مذاب گردد، زیرا آهن  این خاصیت را دارد كه چنانچه در معرض حرارت شدید و چند صد درجه قرار گیرد، سخت گداخته میشود و با صداهای مهیبی منفجر شده از كوره در می رود، یعنی به خارج پرتاب می شود.

افراد سریع التاثر و عصبی مزاج اگر در مقابل حوادث غیر مترقبه قرار گیرند آتش خشم و غضبشان چنان زبانه می كشد كه به مثابه همان آهن گداخته از كوره اعتدال خارج می شوند و اعمالی غیر منتظره از آنها سر می زند كه پس از فروكش كردن اطفای نایره غضب از كرده پشیمان می شوند و اظهار ندامت می كنند.



برچسب ها: از كوره در رفت، ضرب المثل، ریشه ضرب المثل، ضرب المثل ایرانی، امثال الحکم، بانک ضرب المثل، مفهوم ضرب المثل.ظرب المثل، معنی ضرب المثل، کنایه از، ریشه، ضرب امثلها، داستان ضرب المثل، حکایت، دهخدا، ضرب المثلهای فارسی، الفبایی ضرب المثل،
© Copyright 2010-2013 baray2. All Rights Reserved.

برای تو